چرا می زنین خو؟باور کنین اولا سرم کلی شلوغه،دوما بعد از این همه وقت تایپ کردن اتفاقات روزمره م واسم سخته.
خوب...بشنوید از قطره:
اول از همه قضیه ی کارورزی رو تموم کنم...
اون آقایی که تو بانک به اصطلاح مربیه من بود!یه سری رفتار و حرکات زننده ای از خودش نشون داد که من دیگه از بانک فراری شده بودم
تا اینکه 10 تیر شد و من با عشقم!
دوستیمونو از سر شروع کردیم.و اینجوری شد که من تا ساعت 2:30 که بانک بودم به عشقم اس ام اس میدادم و از حرف زدن با اون عوضی خلاص شده بودم
.وقتی خودمو به اس ام اس دادن مشغول می کردم آنچنان بهم نگاه می کرد که انگار دارم چیکار می کنم!این مسئله رو با دبیرم در میون گذاشتم که دست گلش درد نکنه اونم به رئیس بانک گفت و دیگه نمی دونم چی شد که رفتار آقاهه باهام تغییر کرد
3روز مونده به کنکور آنفولانزا گرفتم از نوع افتضاحش!چون مریض بودم دو هفته ی آخرو به کارورزی نرفتم.بعد از کارورزی تصمیم داشتم برم باشگاه و کلاس مینیاتور.
تا یه هفته نمی تونستم راه برم و همش بدون لباس خواب بودم!بعد از یه هفته به خاطر کنکور آزاد مجبور شدم از جام بلند شم و لباس بپوشم.کنکور آزاد خییییییییییییلی آسون بود.ولی به خاطر یه اشتباه کوچیک که تو ثبت نام داشتم مطمئن بودم که قبول نمیشم.
از فردای اون روز که میشد روز شنبه 24 مرداد منم رفتم سرکار و اینگونه میشود که قطره شاغل می شود.و دلیل نیومدن به نت هم همینه و بس!
منی که تا کله سحر بیدار بودم حالا مجبورم زود بخوابم.
در حال حاضر سرما خوردم.نه سراسری قبول شدم نه آزاد!
ولی تصمیمم اینه که برم کلاس و دیپلم کامپیوتر یا گرافیک بگیرم و سال دیگه هم کنکور شرکت کنم.البته اگه بشه!چون من هروقت برنامه ریزی می کنم برنامه هام کلی بهم میریزه هیچ،به هیچی هم نمی رسم. شایدم برم علمی کاربردی! تا خدا چی بخواد...پ.ن:خدا جونم تکلیف ما 2تا رو روشن کن.خودت یه راهی جلوی پام بذار که نه من آسیب ببینم ،نه اون.خدایا من فقط تورو دارما...
پ.ن:من از اینا-->
پ.ن:ای خدا یعنی میشه امروز با عشقم برم بیرون افطار؟

ولی بعدا فهمیدم فقط قیافه ش خشنه و خیلی هم مهربونه.
.گفت که اینجا همه مرد هستن.با همکارای مرد شوخی و بگو بخند راه نمی ندازی و ... 

.آقاهه کلی تعجب کرد و گفت حالا با خودکار بنویس.بماند که چقد واسم دردسر ساخت و یه نسخه رو که نباید اونجا می نوشتم بهم داده بود و من واسه بار سوم با خودکار وارد کردم و بماند که همین یه نسخه ی اضافی باعث شد من یه عدد رو اشتباه وارد کنم و تا ته اشتباه شه و یواشکی برگه ی مدادی رو پاک کنم و اون تو بنویسم و جمعشون رو اشتباه بزنم و کلی خط خوردگی بار بیارم. گفت کپی گرفتن بلدی؟گفتم نه!گفت تو خیلی عقبی!هیچی بلد نیستی که!
می خواستم بگم بابام دستگاه کپی داشته یا ننه م که من کپی بلد باشم.ولی یه لبخند زدم و برگه رو از دستش گرفتم رفتم طرف دستگاه کپی.یه نگاه بهش انداختم برگه رو گذاشتم توش.دکمه ی سبز رو زدم.دیدم نصف برگه فقط گرفته شده!سر برگه ی پنجم با کمال تعجب دیدم که اون کنار سایز برگه هارو زده و برگه رو باید بذارم کجا!(آفرین)کپی گرفتم و بردم دادم دستش.گفت حساب باز کردی تا حالا؟گفتم نه!گفت وای.تو اطلاعاتت درحد بچه ی ۱۰ ساله هم نیست!تو دلم داشتم می مردم که نمی تونم جوابشو بدم.من به این حاضر جوابی خیلی ساکت نشسته بودمو فقط لبخند میزدم!کی باورش میشه!؟
آقای مستخدم مهربون هم هی شربت و چای می آورد.وقتی بیکارم به ارباب رجوع ها نگا می کنم
با خنده گفت اون گوشت کوبه رو می گم.
اون گوشت کوبه عدد داره و یکی یکی خودش میره جلو.گفت اگه این گوشت کوب به یه طریقی یه عدد بره جلو و ما اسناد رو بفرستیم مرکز باید بهشون توضیح بدیم که دلیل چی بوده.وگرنه فک می کنن سند گم شده و مکافات داره.من داشتم با اون گوشت کوبه پایینه اسناد مهر میزدم که اولین سند به دلیل ضعیف بودنه من و سفت بودن گوشت کوبه گرامی مهر نخورد ولی صدا داد و این یعنی یه عدد رفته جلو.من حواسم نبود و همین جوری داشتم مهر میزدم تا آخر!که بعدا فهمیدم چه گندی زدم!وووووووووی

۲۰ نمره داره و کلا ۲۴۰ ساعته.حالا یه سری رو من شنیدم که در طول سال تحصیلی کارورزی شون رو به طریقی گذروندن.تو مکان های مختلف دولتی مشغول به کار مربوط به رشته ی تحصیلی ت میشی و این ۲۴۰ ساعت رو پاس می کنی.البته با اطلاع و زیر نظر دبیر مربوطه!