تبليغاتX
••●დرویای خیسდ●••

••●დرویای خیسდ●••

دلنوشته های یه قطره ی بارون

به به من اومدم
چرا می زنین خو؟باور کنین اولا سرم کلی شلوغه،دوما بعد از این همه وقت تایپ کردن اتفاقات روزمره م واسم سخته.
خوب...بشنوید از قطره:
اول از همه قضیه ی کارورزی رو تموم کنم...
اون آقایی که تو بانک به اصطلاح مربیه من بود!یه سری رفتار و حرکات زننده ای از خودش نشون داد که من دیگه از بانک فراری شده بودم.با اینکه زن داشت و 3تا بچه!
تا اینکه 10 تیر شد و من با عشقم! دوستیمونو از سر شروع کردیم.و اینجوری شد که من تا ساعت 2:30 که بانک بودم به عشقم اس ام اس میدادم و از حرف زدن با اون عوضی خلاص شده بودم.وقتی خودمو به اس ام اس دادن مشغول می کردم آنچنان بهم نگاه می کرد که انگار دارم چیکار می کنم!این مسئله رو با دبیرم در میون گذاشتم که دست گلش درد نکنه اونم به رئیس بانک گفت و دیگه نمی دونم چی شد که رفتار آقاهه باهام تغییر کرد3روز مونده به کنکور آنفولانزا گرفتم از نوع افتضاحش! لاغر شده بودم،تب داشتم،خلاصه حالم خیلی بد بود و فقط می خوابیدم رو تختم.فکرشو نمی کردم که برم سر جلسه.روز جمعه عشقم کلی بهم امید داد که تو می تونی و اینا...دوستم منو نشوند سر کلاس و صندلیمو واسم پیدا کرد.اصلا فکرشو نمی کردم به این آسونی برگزار شه.خوب من که چیزی نخونده بودم،ولی انقد جلسه آبگوشتی برگزار شد که مایه تعجب بود!همه مون با هم حرف میزدیم و خیلی راحت میشد تقلب کرد.هرکی تشنه ش می شد خیلی راحت از کلاس می رفت بیرون و ...
چون مریض بودم دو هفته ی آخرو به کارورزی نرفتم.بعد از کارورزی تصمیم داشتم برم باشگاه و کلاس مینیاتور.ولی خدا چیزه دیگه ای واسم خواسته بود چون کار پیدا کردم.قبل از اینکه برم سر کار 3 روز رفتیم رامسر.اونجا رفتم آفتاب بگیرم که نتیجه ش شد یه قطره ی آتیش گرفته!  تا یه هفته نمی تونستم راه برم و همش بدون لباس خواب بودم!بعد از یه هفته به خاطر کنکور آزاد مجبور شدم از جام بلند شم و لباس بپوشم.کنکور آزاد خییییییییییییلی آسون بود.ولی به خاطر یه اشتباه کوچیک که تو ثبت نام داشتم مطمئن بودم که قبول نمیشم.to_take_umbrage.gif 
از فردای اون روز که میشد روز شنبه 24 مرداد منم رفتم سرکار و اینگونه میشود که قطره شاغل می شود.و دلیل نیومدن به نت هم همینه و بس!
منی که تا کله سحر بیدار بودم حالا مجبورم زود بخوابم.بعد از اینکه از کار بر می گردم هم می خوابم.خیلی خسته می شم.اولاش واسم خیلی سخت بود و صب با فش و دعوا از خواب بیدار می شدم و گله می کردم که دیگه نمی خوام برم.ولی الان عادت کردم.
در حال حاضر سرما خوردم.نه سراسری قبول شدم نه آزاد! ولی تصمیمم اینه که برم کلاس و دیپلم کامپیوتر یا گرافیک بگیرم و سال دیگه هم کنکور شرکت کنم.البته اگه بشه!چون من هروقت برنامه ریزی می کنم برنامه هام کلی بهم میریزه هیچ،به هیچی هم نمی رسم. شایدم برم علمی کاربردی! تا خدا چی بخواد...

پ.ن:خدا جونم تکلیف ما 2تا رو روشن کن.خودت یه راهی جلوی پام بذار که نه من آسیب ببینم ،نه اون.خدایا من فقط تورو دارما... 

پ.ن:من از اینا-->

پ.ن:ای خدا یعنی میشه امروز با عشقم برم بیرون افطار؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط ღRaIn'S DrOpღ  | 

قطره ی جدید وارد می شود

بیب بیب هورااااااااا

سیلام.خوبییییییییین؟

من نبودم خو.شرمنده همتون

الانم حس تایپیدن نی.بعدا میام مفصل تعریف می کنم که چگونه اینگونه شد

خدافیسی

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط ღRaIn'S DrOpღ  | 

هاها...

سیلام

ووووووووووووی نمی دونین چه خبره کهههههههههه...

کارورزی روز اول که رفتم دیدم رئیس بانک با یه قیافه ی خشن و قد کوتاه و هیکل گردالی نشسته پشت میزش.ولی بعدا فهمیدم فقط قیافه ش خشنه و خیلی هم مهربونه.

اول که وارد شدیم اشاره کرد و در رو زد تا وارد شیم.نشستیم و اون دوتا چای گفت بیارن واسه منو مامان.گفت که اینجا همه مرد هستن.با همکارای مرد شوخی و بگو بخند راه نمی ندازی و ...

اصلا از حرفش ناراحت نشدم چون دلیلش رو می دونستم.بعضی از دخترا یه افتضاحایی بار آورده بودن سال پیش،که امسال هرچقد اصرار می کردیم می گفتن ما کارورز قبول نمی کنیم.منم ناامید از همه جا می خواستم برم آموزشگاه و بشینم درو دیوار نگاه کنم و یه هراز گاهی هم جابجایی هاشونو انجام بدم!که دوست بابام واسم بانک رو جور کرد.

خلاصه...بعداز حرفاش مامانم رفت و منو راهنمایی کرد بشینم پشت یه میز.آقای کنار دستیم بلند شد و سلام احوال پرسی کرد.این آقا هم خیلی مرد توپیه.شوخ و مهربون.به من میگه که چه کارایی انجام بدم.با اینکه همه مرد هستن ولی الان احساس غریبی نمی کنم.

خوب طبق معمول یه سری گند بالا آوردم که اینجا میگم و بین خودمون بمونه.

اول که بهم یه خروار برگه داد و گفت اینارو طبق سربرگ و تاریخشون مرتب کن و بذار تو فایل ها.منم مرتب کردم و داشتم میذاشتم تو فایل.وقتی به فایل چهارم رسیدم یه گیره خیلی زیبا لای فایل خودنمایی کرد.با خودم گفتم چه آشناس!فهمیدم تو فایل قبلی ها دیده بودم و بدونه اینکه گیره رو باز کنم برگه هاری همونجوری گذاشتم!!!!!!!!وای.سریع همه ی فایل ها رو برداشتم و ترتیب کارو دادم.بعد یه سری نسخه های پزشکی شون رو داد تا من درصد هاشو حساب کنم.گفت که احتمال داره اشتباه انجام بدم،پس با مداد بنویسم و تا فردا هم وقت دارم.من در عرض ۱ ساعت شاید کمتر همه ی اون نسخه هارو کارشونو تموم کردم و در آخر دیدم جمعشون با عددی که تو کامپیوتر بود یکی درومد.آقاهه کلی تعجب کرد و گفت حالا با خودکار بنویس.بماند که چقد واسم دردسر ساخت و یه نسخه رو که نباید اونجا می نوشتم بهم داده بود و من واسه بار سوم با خودکار وارد کردم و بماند که همین یه نسخه ی اضافی باعث شد من یه عدد رو اشتباه وارد کنم و تا ته اشتباه شه و یواشکی برگه ی مدادی رو پاک کنم و اون تو بنویسم و جمعشون رو اشتباه بزنم و کلی خط خوردگی بار بیارم. گفت کپی گرفتن بلدی؟گفتم نه!گفت تو خیلی عقبی!هیچی بلد نیستی که!می خواستم بگم بابام دستگاه کپی داشته یا ننه م که من کپی بلد باشم.ولی یه لبخند زدم و برگه رو از دستش گرفتم رفتم طرف دستگاه کپی.یه نگاه بهش انداختم برگه رو گذاشتم توش.دکمه ی سبز رو زدم.دیدم نصف برگه فقط گرفته شده!سر برگه ی پنجم با کمال تعجب دیدم که اون کنار سایز برگه هارو زده و برگه رو باید بذارم کجا!(آفرین)کپی گرفتم و بردم دادم دستش.گفت حساب باز کردی تا حالا؟گفتم نه!گفت وای.تو اطلاعاتت درحد بچه ی ۱۰ ساله هم نیست!تو دلم داشتم می مردم که نمی تونم جوابشو بدم.من به این حاضر جوابی خیلی ساکت نشسته بودمو فقط لبخند میزدم!کی باورش میشه!؟آقای مستخدم مهربون هم هی شربت و چای می آورد.وقتی بیکارم به ارباب رجوع ها نگا می کنم.ارباب رجوع ها مثه چی! زل مینن به من.نمی دونم قیافه م خنده داره یا اینکه چیزی رو صورتم هست و خودم خبر ندارم!یه پسره بچه پررو از وقتی اومده بود داشت نگام می کرد و من میدیدم که هی میره ته صف و جاشو میده به بقیه فقط واسه اینکه بیشتر اونجا بمونه و منو نگاه کنه!از پشت ستون و زیر برگه و ... تمام سعی و تلاش خودشو می کرد واسه به من نگاه کردن!منم سرمو انداختم پایین و وقتی بالا رو نگاه کردم دیدم یه نگاه به من انداخت طوری که انگار چیزی بهش بدهکارم!بعد رفت.

۲.۳۰ باید کارمو تموم می کردم.ولی ساعت ۲ گفتن تو برو ما واست ۲.۳۰ رد می کنیم!

۵شنبه هم یه گند دیگه بالا آوردم که عذاب وجدان دارم...

یه مهری هست که اسم خیلی سختی هم داره و وقتی آقاهه گفت خانوم *** اونو بده من ،من فقط داشتم نگاش می کردم با تعجب!با خنده گفت اون گوشت کوبه رو می گم.

قبلش واسم توضیح داده بود که این گوشت کوبه رو پایین اسناد میزنن(چک و برگه وام و قرض الحسنه و...)که ارباب رجوع آورده،کارش انجام شده و حالا ما باید تایید کنیم کارشونو از طریق یه نرم افزار.انقد توضیحش رو می پیچونه که آدم گنگ میشه.ولی بعد از توضیحاش من می فهمم کار خیلی ساده ایه و این بزرگش می کنه!اون گوشت کوبه عدد داره و یکی یکی خودش میره جلو.گفت اگه این گوشت کوب به یه طریقی یه عدد بره جلو و ما اسناد رو بفرستیم مرکز باید بهشون توضیح بدیم که دلیل چی بوده.وگرنه فک می کنن سند گم شده و مکافات داره.من داشتم با اون گوشت کوبه پایینه اسناد مهر میزدم که اولین سند به دلیل ضعیف بودنه من و سفت بودن گوشت کوبه گرامی مهر نخورد ولی صدا داد و این یعنی یه عدد رفته جلو.من حواسم نبود و همین جوری داشتم مهر میزدم تا آخر!که بعدا فهمیدم چه گندی زدم!وووووووووی

وقتی میام خونه می بینم لبام خشکی زده و کوچیک!شده.بدلیل صحبت نکردن به قدر کافی.ولی از وقتی میام تلافیه همه ی حرف نزدن ها رو درمیارم.

اینم از دو روز کارورزیه ما بطور خلاصه...

به قول مامانم من اگه یه دقیقه هم جایی باشم کلی اتفاق واسم میفته و خاطراتش رو میام تعریف می کنم

*کارورزی به زبان ساده!:رشته های فنی حرفه ای و کاردانش سال سوم بعد از اتمام امتحانات ۲ واحد کارورزی دارن که باید پاس شه.۲۰ نمره داره و کلا ۲۴۰ ساعته.حالا یه سری رو من شنیدم که در طول سال تحصیلی کارورزی شون رو به طریقی گذروندن.تو مکان های مختلف دولتی مشغول به کار مربوط به رشته ی تحصیلی ت میشی و این ۲۴۰ ساعت رو پاس می کنی.البته با اطلاع و زیر نظر دبیر مربوطه!

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط ღRaIn'S DrOpღ  | 

سیلاااااااااااااام...

همچنان no speed & no asab!

دلایلش هم کاملا مشخصه .دیگه جای توضیح نداره!

فردا اولین روز کارورزیمه و من اصلا حس خوبی ندارم.چون حوصله ی ورود به یه جمع جدید رو ندارم

من با اینکه خیییییییلی زودجوشم و دوستای زیادی هم دارم.ولی تا حالا نشده خودم واسه دوستی پاپیش بذارم!ولی در عوض جواب رد هم به دوستی هیچ کس نمیدم.

حالا فردا،منه کوچولو،می خوام برم بین کلی آدم بزرگ!

wo0ow!

خو سخته واسم...

هم اکنون من دقایق طویلی از ورودم به نت می گذره و هنوز نتونستم یاهو آن بشم!

بانگ الله اکبرو بگوووووووووووو...شهدای راه موسوی رو بگوووووووو.وای که چقد دلم واسشون سوخت.همسایه مون که تو بیمارستان رسول اکرمه میگه اومدن 8 تا جنازه رو ریختن پشت وانت و به زور بردن!بدونه هیچ نام و نشونی از خودشون!بی شرفا.دکترا هم اعتصاب کردن و همراه دانشجوها ریختن تظاهرات...

واقعا متاسفم که یه سری کله گنده نسبت به این مسائل هیچ عکس العملی نشون نمیدن هیچ،تو وی گرامی هم صداشو درنمیاره.

بعد میان حامیان سبز رو خس و خاشاک می نامن!با وقاحت تمام میگه که رقیبش پول داده به یه مشت کثافت و همجنس باز تا براش تبلیغ کنن!توی جمع!اونم چه جمعی!که گندش درومد با اتوبوس از شهرستان آدم جمع کرده بود واسه روز سخنرانی ش.به این می گن ر*ئیس ج*مهور!

الله و اکبر هم که هیچی دیگه...روز اول رفتیم پشت بوم با همسایه مون...من می گفتم الله اکبر بقیه ساختمونا هم می گفتن...من سوت می زدم بقیه هم سوت میزدن...من دست میزدم و جیغ میکشیدم بقیه هم همین طور....فیلمی بودا واسه خودش...کلی حال کردم از این همه مشارکت و همکاری بین هموطنان گرامی!

تو پرانتز!هنوز یاهو بالا نیومده!!!!پرانتز بسته!

فردا چی کار کنم ممممممممممممن!

غصه دارم که کسیو نمی شناسم واسه پرچونگی کردن...اس ام اسا هم که قطعن!

یه رومان با خودم می برم اگه کاری نبود بخونم.

هربار که رسیدم جلو آینه واسه فردا تمرین کردم و خودمو واسه هر اتفاقی حاضر کردم.

به قیافه و قد و بالام که نمی خوره کارورز باشم!واسه اینم خودمو حاضر کردم که اگه فهمیدن هنوز 18 سالو تموم نکردم و تعجب کردن چی کار کنم!

ووای که چقد من بیکارم خدا

فهلا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط ღRaIn'S DrOpღ  | 

ای تو روحشون با این کاراشون~x(

خسته شدم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا:((

تمامی سایت ها رو ف*یلتر کردن.حتی فیلتر شکن هم می خوای بزنی خوده اون سایت هم ف*یلتر شده!!!!!!!!:O

face book, youtube, ghalam news و ...

 اس ام اس ها رو هم که بستن

بعد میگه من هیچ خرجی نمی کنم پس این همه پولو از کجا آوردی بدی مخابرات واسه قطع سرویس پیام کوتاه!

 حالم دیگه داره بهم می خوره:((

موسوی موسوی حمایتت می کنیم:(

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط ღRaIn'S DrOpღ  |